خاطرات زندان 13
خجالت بچه ها
بعد از عمليات شبه كارآگاهي ويژه اي كه براي يافتن زنداني فراري از خود به خرج داديم و دانستيم كه ايشان در اصفهان تشريف دارد ، فورا با دادسراي اصفهان تماس گرفته و مشخصات زنداني و نشاني محلي كه در آنجا كار مي كرد را به آنها داديم . چند روز بعد همينكه صبح به محل كارم رفتم ، چند تن از زندانيان گروه هنري به اتاقم آمدند و گفتند :
- خوش خبري آقا . فلاني را در اصفهان دستگير و به مشهد منتقل كرده اند .
بلافاصله به دادياري رفتم تا صحت و سقم قضيه را جويا شوم . خبر حقيقت داشت .
زنداني را خواستم تا با او صحبت كنم . وقتي به اتاقم آمد ، سرش را از خجالت پايين انداخته بود و هيچ نمي گفت .
پرسيدم : چرا اين كارو كردي ؟
در حاليكه نگاهش را به نوك دمپايي پاره اش دوخته بود و با انگشتان دستهايش بازي مي كرد ، گفت :
- وقتي شما لطف كردي و به ما مرخصي دادي ، اصلا فكر اينكه برم و برنگردم در ذهنم نبود . اما همينكه به خونه رفتم و اوضاع نابسامان خانواده رو ديدم ، وسوسه شدم كه بمونم و چند روزي كار كنم و جواب احتياجات زن و بچه رو بدم . چون مي دونستم موندن در مشهد به صلاحم نيست و شما دير يا زود به سراغم مياين ، به اصفهان رفتم . راستش اصلا فكر نمي كردم بتونيد ردمو به اين زودي پيدا كنين ، چون به مادرم تاكيد كرده بودم كه هر كي سراغمو گرفت ، بهش بگه ازم خبري نداره .
سرش را بالا آورد و در نگاهم خيره شد . ادامه داد :
- من شرمنده شما هستم . شما همه جوره در حق من محبت كردين . اما من ....؟
گفتم : ناراحتي منم همينه . چون از همه انتظار داشتم ، الا تو .
آه بلندي كشيد و گفت : خودتونو بذارين جاي من و بعد قضاوت كنين . اگه شب بريم خونه و بچه تون چيزي بخواد كه نتونين براش بخرين ، چه حالي دارين ؟ اگه زنتون كنارتون بشينه و هاي هاي گريه كنه و بگه مرگ براش بهتر از اين زندگي است ، چه مي كنين ؟ اگه مادر پيرتون مريض باشه و پول دكتر و دوا نداشته باشه ، چيكار مي كنين ؟ وقتي رفتم خونه ، همه دردها اومدن به استقبالم . همه غصه هاي دنيا جمع شدن رو سينه ام . با اونهمه درد ، اگه برمي گشتم زندون ، جز خودكشي كاري ازم بر نميومد .
حرفهايش كوهي از غصه را بر روي دوشم گذاشت . او رفت ، در حاليكه من با دنياي پر تلاطم فكر و خيال در ستيز بودم :
- خدايا من كجا هستم ؟ براي كه متن مي نويسم و براي چه نمايش به صحنه مي برم ؟ اگر نمايش من بازگو كننده درد زنداني نباشد ، چه ارزشي دارد ؟ من بايد زبان زنداني باشم . بايد از غصه هاي او و خانواده اش بگويم . بايد راه كمك به او را پيدا كرده و به خودش و ديگران نشان بدهم .
قلم را برداشتم و نوشتم . نمايشنامه اي كه طرح آن در آن حالت تلاطم فكري به ذهنم آمد و آنروز مقدمه اش را نوشتم ، زنداني شماره هفت شد كه سالها بعد با گروه زندانيان كار كردم و به صحنه بردم .
روز بعد به زنداني گفتم :
- تو از درد خودت گفتي و من شنيدم . ديشب درباره حرفهات كلي فكر كردم . وظيفه ام حكم مي كنه كه برای درمان درد تو و زندانیان مثل تو كاري بكنم . من كارمو انجام مي دم ولي .....
سرش را بالا آورد و در چشمانم خيره شد . مي خواست بداند (ولي ) من چيست . همه وجودش گوش شده بود تا بفهمد اثر حرفهايش بر من چه بوده است .نگاهم را به چشمان منتظرش دادم و گفتم :
- ولي اين دليل نمي شه كه تو وظيفه ات رو فراموش كني . من در قبال تو وظيفه اي دارم كه سعي دارم انجامش بدم و تو هم در قبال من و گروه و زندان و قولي كه به هم داديم مسئولي . تو نبايد به اعتمادي كه من به تو داشتم خيانت مي كردي .
سرش را پايين انداخت .
- يعني ديگه نمي تونم تو گروه باشم .
- تو گفتي من خودمو جاي تو بذارم و قضاوت كنم . من اينكارو كردم . حالا تو خودتو بذار جاي من و قضاوت كن . اگه تو جاي من باشي چيكار مي كني ؟
خداحافظي كرد و رفت و من ديگر هرگز او را نديدم . اما از بچه هاي گروه پرسان حال و روزگارش بودم .
- كاري تو كارگاه زندان دست و پا كرده كه هم سرش گرمه و هم درآمدي براي خونواده اش در مياره .
سالها بعد ، روزي او را در خيابان ديدم . جلو دويد و سلام كرد و خودش را معرفي نمود . از حال و روزگارش پرسيدم . گفت :
- مغازه اي زده ام و مشغول كارم . خوشحالم كه نون حلال در ميارم و ديگه خجالت بچه هام رو ندارم.
سپس دستم را فشرد و ادامه داد : من همه اينا رو مديون شما هستم . حرفای اونروزتون خيلي تكونم داد . وقتي كلاهمو قاضي كردم ، ديدم كار بدي كردم . به خودم قول دادم كه ديگه با هر كي ياعلي گفتم ، تا آخرش ياعلي باشم . اول از همه به خودم ياعلي گفتم . قربون آقا برم خودشون دستمو گرفتن .
او را بغل گرفتم و گفتم : خوشحالم .
شايد او هرگز ميزان خوشحالي مرا نفهميد . تنها خودم ميدانم كه در مدت خدمتم در زندان ، وقتي يك زنداني را مي ديدم كه به زندگي سالم برگشته است ، تا چه حدي خوشحال مي شدم .






























































































