تبليغاتX
اخشراش

اخشراش

خاطرات زندان 13

خجالت بچه ها

 

بعد از عمليات شبه كارآگاهي ويژه اي كه براي يافتن زنداني فراري از خود به خرج داديم و دانستيم كه ايشان در اصفهان تشريف دارد ، فورا با دادسراي اصفهان تماس گرفته و مشخصات زنداني و نشاني محلي كه در آنجا كار مي كرد را به آنها داديم . چند روز بعد همينكه صبح به محل كارم رفتم  ، چند تن از زندانيان گروه هنري به اتاقم آمدند و گفتند :

-          خوش خبري آقا .  فلاني را در اصفهان دستگير و به مشهد منتقل كرده اند  .

بلافاصله به دادياري رفتم تا صحت و سقم قضيه را جويا شوم . خبر حقيقت داشت .

زنداني را خواستم تا با او صحبت كنم . وقتي به اتاقم آمد ، سرش را از خجالت پايين انداخته بود و هيچ نمي گفت .

پرسيدم : چرا اين كارو كردي ؟

در حاليكه نگاهش را به نوك دمپايي پاره اش دوخته بود و با انگشتان دستهايش بازي مي كرد ، گفت :

-          وقتي شما لطف كردي و به ما مرخصي دادي ، اصلا فكر اينكه برم و برنگردم در ذهنم نبود . اما همينكه به خونه رفتم و اوضاع نابسامان خانواده  رو ديدم ، وسوسه شدم كه بمونم و چند روزي كار كنم و جواب احتياجات زن و بچه رو بدم . چون مي دونستم موندن در مشهد به صلاحم نيست و شما دير يا زود به سراغم مياين ، به اصفهان رفتم . راستش اصلا فكر نمي كردم بتونيد ردمو به اين زودي پيدا كنين ، چون به مادرم تاكيد كرده بودم كه هر كي سراغمو گرفت ،  بهش بگه ازم خبري نداره .

سرش را بالا آورد و در نگاهم خيره شد . ادامه داد :

-          من شرمنده شما هستم . شما همه جوره در حق من  محبت كردين . اما من ....؟

گفتم : ناراحتي منم همينه .  چون از همه انتظار داشتم ، الا تو .

آه بلندي كشيد و گفت : خودتونو بذارين جاي من و بعد قضاوت كنين . اگه شب بريم خونه و بچه تون چيزي بخواد كه نتونين براش بخرين ، چه حالي دارين ؟ اگه زنتون كنارتون بشينه و هاي هاي گريه كنه و بگه مرگ براش بهتر از اين زندگي است ، چه مي كنين ؟ اگه مادر پيرتون مريض باشه و پول دكتر و دوا نداشته باشه ، چيكار مي كنين ؟ وقتي رفتم خونه ، همه دردها اومدن به استقبالم . همه غصه هاي دنيا جمع شدن رو سينه ام . با اونهمه درد ، اگه برمي گشتم زندون ، جز خودكشي كاري ازم بر نميومد .

حرفهايش كوهي از غصه را بر روي دوشم گذاشت . او رفت ، در حاليكه من با دنياي پر تلاطم فكر و خيال در ستيز بودم :

-          خدايا من كجا هستم  ؟ براي كه متن مي نويسم و براي چه نمايش به صحنه مي برم ؟ اگر نمايش من بازگو كننده درد زنداني نباشد ، چه ارزشي دارد ؟ من بايد زبان زنداني باشم . بايد از غصه هاي او و خانواده اش بگويم . بايد راه كمك به او را پيدا كرده و به خودش و ديگران نشان بدهم .

قلم را برداشتم و نوشتم . نمايشنامه اي كه طرح آن در آن حالت تلاطم فكري به ذهنم آمد و آنروز مقدمه اش را نوشتم ، زنداني شماره هفت شد كه سالها بعد با گروه زندانيان كار كردم و به صحنه بردم .

روز بعد به زنداني گفتم :

-          تو از درد خودت گفتي و من شنيدم . ديشب درباره حرفهات كلي فكر كردم . وظيفه ام حكم مي كنه كه برای درمان درد تو و زندانیان مثل تو كاري بكنم . من كارمو انجام مي دم ولي .....

سرش را بالا آورد و در چشمانم خيره شد . مي خواست بداند (ولي ) من چيست . همه وجودش گوش شده بود تا بفهمد اثر حرفهايش بر من چه بوده است .نگاهم را به چشمان منتظرش دادم و گفتم :

-          ولي اين دليل نمي شه كه تو وظيفه ات رو فراموش كني . من در قبال تو وظيفه اي دارم كه سعي دارم انجامش بدم و تو هم در قبال من و گروه و زندان و قولي كه به هم داديم مسئولي . تو نبايد به اعتمادي كه من به تو داشتم خيانت مي كردي .

سرش را پايين انداخت .

-          يعني ديگه نمي تونم تو گروه باشم .

-          تو گفتي من خودمو جاي تو بذارم و قضاوت كنم . من اينكارو كردم . حالا تو خودتو بذار جاي من و قضاوت كن . اگه تو جاي من باشي چيكار مي كني ؟

خداحافظي كرد و رفت و من ديگر هرگز او را نديدم . اما از بچه هاي گروه پرسان حال و روزگارش بودم .

-           كاري تو كارگاه زندان دست و پا كرده كه هم سرش گرمه و هم درآمدي براي خونواده اش در مياره .

سالها بعد ، روزي او را در خيابان ديدم . جلو دويد و سلام كرد و خودش را معرفي نمود . از حال و روزگارش پرسيدم . گفت :

-          مغازه اي زده ام و مشغول كارم . خوشحالم كه نون حلال در ميارم و ديگه خجالت بچه هام رو ندارم.

سپس دستم را فشرد و ادامه داد : من همه اينا رو مديون شما هستم . حرفای اونروزتون خيلي تكونم داد . وقتي كلاهمو قاضي كردم  ، ديدم كار بدي كردم . به خودم قول دادم كه ديگه با هر كي ياعلي گفتم ، تا آخرش ياعلي باشم . اول از همه به خودم ياعلي گفتم . قربون آقا برم خودشون دستمو گرفتن .

او را بغل گرفتم و گفتم : خوشحالم .

شايد او هرگز ميزان خوشحالي مرا نفهميد . تنها خودم ميدانم كه در مدت خدمتم در زندان ، وقتي يك زنداني را مي ديدم كه به زندگي سالم برگشته است ، تا چه حدي خوشحال مي شدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:32  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

با خاطرات قدیمی2

( جوانان ) ‌دیروز ، ( ؟؟؟؟ )‌ امروز


در مسابقه ی داستان نویسی بزرگی که در دهه سی توسط مجله اطلاعات جوانان برگزار گردید ، جوانان پرشور دیروز با علاقه زیادی شرکت نمودند. بعضی از آن جوانان ، اکنون از بزرگان علم و ادب ایران هستند و بعضی هایشان شاید در قید حیات نباشند ، که خدا رحمتشان کند .

راستی از این آدمهای دیروز ، کدام زنده و کدامشان رخ در نقاب خاک کشیده اند ؟ شما می دانید ؟

برخی را که توانستم بشناسم برای آشنایی شما معرفی کردم و برخی را که نمی شناسم ، عکسشان را درج می کنم تا احیانا اگر شما آنها را شناختید ، معرفی کرده و بگویید که چه می کنند ؟ و در کجا هستند؟

(داوران مسابقه)

در رقابت این مسابقه بزرگ ادبی  که داوری آنرا اساتید : رضا سید حسینی - سعید نفیسی - حسن حاج سید جوادی - غلامعلی  سیار و ایرج قریب بر عهده داشتند ، تعداد زیادی از جوانان دهه سی حضور داشتند که در ذیل تصویر برخی از آنان را می بینید .

احمد آذر هوشنگ

 داستان نويس و عكاس  بود و  آثاری را در مجلات تخصصی علوم اسلامی ( سخن، زبان و ادبیات ، چیستا ) به چاپ رساند .

او چندی پیش در سن   ۷۰ سالگي در رشت درگذشت.

یادش گرامی و روحش شاد باد  .

  بانو هما ارژنگي

 در خانواده‌‌اي چشم به جهان هستي گشود كه عشق به ايران، پاس داشت فرهنگ گران‌سنگ ايران زمين، مهر به زبان فارسي و علاقه به خطه‌ي آذربايجان كه ريشه در آن داشت، سنت بود و ميراث.

پدرش استاد رسام ارژنگي نيز از همين ميراث بهره گرفته بود و باهمين سنت پرورش يافته بود. از اين رو، از پاي تا سر، آكنده از عشق ايران بود.

هما نيز مانند پدرش، ستايش‌گر ايران است و شاعر افتخارات اين سرزمين كهن و اين تاريخ پرفراز و نشيب.

شعرهاي ميهني «هما»، نه تنها در ميان شعردوستان، نسل امروز بلكه در گستره‌ي تاريخ ايران زمين، برجسته، ماندگار و پايدار است.

«هما ارژنگي»، فرزند نگار‌گر شهير «رسام ارژنگي» در سال 1322در تهران و در خانواده‌اي هنرمند و هنرپرور به جهان هستي پا نهاد.

او تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در مدارس «سعدي» و «اسدي» به پايان برد و سپس در رشته ادبيات انگليس از دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل گرديد.

وي از كودكي به انواع هنر‌هاي زيبا همچون شعر، نقاشي، موسيقي، نويسندگي و هنر بازيگري عشق مي‌ورزيد. در طول سال‌هاي تحصيل همواره در درس و هنر پيشگام بود و سروده‌ها و نوشته‌هايش در نشريات آن روزگار به چاپ مي‌رسيدند و صحنه نمايش مدرسه، عرصه هنرنمايي‌‌هايش قرار مي‌گرفت.

نخستين اثر وي كه به چاپ رسيد، يادنامه‌اي است درباره برادر هنرمند و ناكامش«فرهاد ارژنگي» كه خود در هنر موسيقي سرآمد بود. هما پس از مرگ برادر و در سنين نوجواني اين يادنامه را به رشته تحرير كشيد.

وي پس از دريافت ليسانس به خدمت آموزش‌وپرورش درآمد و سال‌هاي متمادي به اين خدمت ارزنده ادامه داد.

روح حساس و جست‌وجوگرش كه همواره به جست‌و‌جوي پاسخ چرا‌هاي هستي بود، او را به وادي عرفان كشانيد و مطالعات مداوم و گسترده‌اش به او ياري بسيار كرد. هما، كه در خانواده‌‌‌اي ميهن‌پرست و معتقد به اخلاق و ارزش‌هاي انساني پا گرفته، در شعر و نوشتار در دو زمينه به كار خويش ادامه مي‌دهد. نخست با تكيه بر فرهنگ و تمدن و تاريخ پرافتخار ايران به كار مي‌پردازد. وي در اين زمينه آثار ارزشمندي به وجود آورده است. بخش خلاق ديگر وي در وادي عرفان و با بهره‌گيري از بزرگان ادب، حركت مي‌كند. به مولانا و شمس ارادتي عميق دارد و بسياري از اشعار عرفاني او در قالب مثنوي و با الهام از اين انديشه‌وران شكل مي‌گيرند.

نخستين مجموعه از سروده‌هايش با عنوانِ «پرواز عاشقان»  "The a scension of lovers"

در سال 1373 از سوي نشر «مدبر» و دومين مجموعه اشعارش با عنوانِ «گل هزار پر»

   "One thous  and petalled lotus" ، در سال 1379 به وسيله نشر «المعي» بر چاپ رسيده. در سا‌ل‌هاي اخير وي به كار ترجمه آثاري چند پرداخته كه از آن ميان مي‌توان به آثار منتشر شده زير اشاره كرد.

1- تجربه تانترا (سرودهاي سارها)- نشر جم- تهران 1383 

2- جريان بخشاينده دامما- نشر مثلث- تهران 1384

3- سپاه گمشده كموجيه- نشر عطايي- تهران 1384 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:8  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطرات قدیمی1

 

پلی به گذشته

  مسابقه داستان نویسی ، با شرکت جوانان دیروز ،

هنرمندان و نویسندگان صاحب نام امروز .

( زمان مسابقه :  سال ۱۳۳۹ )

 

عکسهای زیر از مجله اطلاعات جوانان سال ۱۳۳۹ برداشت شده است . نام عنوان را از برنامه استاد معتضد در شبکه دو عاریه گرفتم ، چون عکس نخست ، تصویر جوانی ۱۸ ساله بنام (خسرو معتضد) است که با قصه (رویای بابا بزرگ )در مسابقه داستان نویسی مجله شرکت کرده است . اشتباه نکرده اید وی همین خسرو خان معتضد خودمان ، مورخ و تاریخ نگار مشهور است . گویی او از همان زمانها به تاریخ علاقه داشته و اولین داستانش نيزدرباره بابابزرگش بوده است .

خسرو معتضد متولد ۱۳۲۱ در تهران است .

او به عنوان تاریخدان و مجری تلويزیون شناخته می شود . 

او فرزند سرهنگ معتضد است. .

وي بعد از دیپلم وارد دانشکده ادبیات و علوم انسانی

 دانشگاه تهران شد و توانست در سال ۱۳۴۴ 

از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شود.

او بعدها توانست در رشته خودش یعنی تاریخ و جغرافیا در سال ۱۳۴۹ فوق‌لیسانس دریافت کند.

 

در سال ۱۳۴۳ سردبیر مجله ترقی شد و نخستین کتاب وی نیز در همین سال انتشار یافت .

از وی هم اکنون کتاب‌های بسیاری منتشر شده‌است].

 پیش از انقلاب در دانشکده رادیو و تلویزیون

و مدتی نیز در دانشکده افسری تاریخ معاصر تدریس می کرده‌است.

او هم اكنون مجري برنامه تاريخي پلي به گذشته در شبكه دوم سيما مي باشد .


و این هم ( صمد بهرنگی ) ، نویسنده مشهور است . او در زمان شرکت در این مسابقه

۲۱سال سن داشته است .

صمد بهرنگی (در دوم تير ۱۳۱۸ بدنيا آمد و در  ( ۹ شهریور ۱۳۴۷) چشم از جهان فرو

 بست .

او  داستان‌نویس، محقق، مترجم، و شاعر ایرانی بود .

معروف‌ترین اثر وی داستان ماهی سیاه کوچولو است.

او همچنین تألیفاتی در مورد آموزش بی‌قاعده زبان فارسی در آذربایجان

و تحقیقاتی در مورد ادبیات شفاهی آذربایجان نیز نگاشته‌است.


خدا بیامرزدش . (رضا میرلوحی ) را می گویم . او بعدها فیلمساز شد و فیلم خوب

( تپلی )را ساخت . وی در زمان شرکت در این رقابت ، ۲۰ ساله بوده است .

محمدرضا ميرلوحي متولد 1319 بود .

 او كار هنري اش را بعد از پايان تحصيلات متوسطه  با گروه شاهين سركيسيان

در سال 1342 آغاز كرد و در نمايش هاي سنتي زنانه و

در چند نمايش از جمله «چنگال»، «بهارهاي از دست رفته» و

«در راه كارديف» بازي كرد.

سپس به گروه بيژن مفيد و بعد به گروه هنرهاي ملي به رهبري عباس جوانمرد پيوست.

 سه سال به آلمان رفت و پس از بازگشت به ايران فعاليت در سينما را

از سال 1349 با فيلم «رقاصه شهر» به عنوان نويسنده و

دستيار كارگردان آغاز كرد.

 وي در 24 شهريور 1363 درگذشت.


اما در این مسابقه بزرگ که جایزه دوره اول آن ( پانصد تومان )  بود،این مبلغ  به

( هزار تومان ) افزایش یافت وبرنده چک هزارتومانی (ده هزار ریالی ) کسی نبود ، جز

( مرحوم اکبر رادی ) نمايشنامه نويس مشهور معاصر .

اکبر رادی  نمایش‌نامه‌نویس معاصر ایرانی در (۱۰ مهر ۱۳۱۸ ) متولد شد

و در ( ۵ دی ۱۳۸۶) از دنيا رفت .

او  در شهر رشت زاده شد و در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد.

 رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود،

تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت

و پس از طی دوره تربیت معلم، به  شغل معلمی روی آورد. خدايش بيامرزد .


از این عکسهای قدیمی باز هم در وبلاگم خواهم آورد . امیدوارم بیننده آن باشید و از اظهار نظر نيز يادتان نرود   .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

و باز هم دست اجل ...

امير قويدل هم رفت


امير قويدل كارگردان مطرح سينما پس مدتي بيماري درگذشت .او در سال 1326 درمشهد متولد شد و سينما را قبل از انقلاب و با دستياري فيلم مرگ در باران ساخته ساموئل خاچيكيان آغاز كرد و فيلمهاي :

 خونبارش ، دل نمك ، رخساره ،ترن ،سردارجنگل  گالان ،بندرمه آلود ، ميرزا كوچك خان ،و برنج خونين

را كارگرداني نمود .آخرين ساخته او بار هستي هنوز به نمايش در نيامده است .

«امير قويدل» به هنگام مرگ 62 سال سن داشت .
او در ماه‌هاي اخير به دليل نارسايي كبد در بيمارستان پارسيان تهران بستري بود.

او ديروز جايزه اي را كه در دومين جشنواره محصولات فرهنگي رضوي ، از آستانقدس رضوي به او تعلق گرفته بود ، توسط همسرش دريافت نمود . روحش شاد باد .


محسن آراسته هم رفت

محسن آراسته بازيگر قديمي سينما در سن 70 سالگي از دنيا رفت ،  او در بيش از 118 فيلم سينمايي بازي كرد. پيكر وي روز سه شنبه ساعت 9 صبح از مقابل خانه سينما  تشييع ميگردد.

از جمله فيلمهاي او :

قلندر ( علی حاتمی )  ، بده در راه خدا ( رضا صفایی )  ، طوقی ( علی حاتمی )

دنیای آبی ( صابر رهبر )  ،   چرخ فلک ( صابر رهبر )   ، مراد و لاله ( صابر رهبر )

عروس فرنگی ( نصرت‌الله وحدت ) ، ناخدا باخدا ( نصرت‌الله وحدت ) ، 

صدای سخن عشق ( رضا شالچی ) ،  جستجو در جزیره ( مهدی صباغ زاده ) و کافر

(فریدون گله )  می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:35  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

کنگره سرداران شهید خراسان


تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

چند سال پیش نامه رسان در خانه ام را زد و نامه ای را به دستم داد که از طرف کنگره سرداران شهید اصفهان ارسال شده بود . در این دعوتنامه از من خواسته شده بود که هر مطلب ، نوشته ، قصه ، و یا خاطره ای درباره شهیدان اصفهانی دارم ، برای استفاده در کنگره بزرگداشت شهیدان اصفهان ارسال نمایم.

راستش شگفت زده شدم.

 من کجا و شهیدان اصفهانی و کنگره سرداران این شهرکجا؟

راستی چه کسی مرا به آنان معرفی کرده بود ؟

آنها از کجا مرا شناخته و برایم دعوتنامه ارسال کرده بودند ؟

به ذهنم آمد که با اصفهان تماس بگیرم و این پرسشها را از مسئولین کنگره بپرسم . گوشی تلفن را برداشتم  وشماره کنگره سرداران شهید اصفهان را گرفتم . برادری گوشی را برداشت . خودم را معرفی کردم و جریان نامه را برایش توضیح دادم .

 گفت : بله . ما به همه نویسندگانی که در خصوص جنگ و شهیدان مطلب می نویسند ، نامه نوشته ایم و از آنها درخواست همکاری کرده ایم .

 پرسیدم : خب مرا از کجا پیدا کرده و آدرس خانه ام را چگونه بدست آورده اید ؟ خندید و گفت : وقتی قرار است برای سرداران بزرگ شهرمان کنگره ای برگزار نماییم ، یافتن آدرس و نشانی چند نویسنده کاری ندارد .

کنجکاوانه پرسیدم : می خواهم بدانم نام و آدرس مرا چه کسی به شما داده است . گفت : ما همه روزنامه ها و مجلات را جستجو کرده و از قصه ها و مطالب چاپ شده در نشریات ، نام نویسندگان جبهه و جنگ را لیست کرده ایم و با نام و نوشته های شما از طریق روزنامه قدس آشنا شدیم و با تماس با روزنامه ، آدرس شما را از آنجا بدست آوردیم .

توفیق همکاری با این کنگره بزرگ شهدا ، بخاطر آنکه با رزمندگان و شهدای اصفهانی آشنایی و مراوده ای نداشتم ، میسور نشد ، اما همیشه از هوش و ذکاوت و پیگیری و تلاش دست اندرکاران کنگره به نیکی یاد کرده و می کنم .

چند سال بعد در خبرها خواندم که کنگره بزرگداشت سرداران شهید خراسان نیز قرار است برگزار گردد . ناخودآگاه منتظر دعوتنامه ای از این کنگره بودم تا مرا برای همکاری دعوت کنند . شاید هم این انتظار را، برخورد خوب و حرفه ای اصفهانی ها در من بوجود آورده بود .

به هر حال هر چه منتظر ماندم ، خبری نشد . از آنجا که شهیدان به گردن ما حق بزرگی دارند ،با خود گفتم حالا که آنها به همکاری ما نیازی ندارند ، خود قدم پیش بگذارم و از چند و چون وچگونگی برگزاری کنگره جویا شوم و اگر جایی برای کمک بود ، دریغ نکنم .

 به یکی از دوستانم هنرمندم که با کنگره ارتباطی داشت ، مراجعه کردم و موضوع را با او درمیان گذاشتم .

گفت : حالا حالاها خبری از برگزاری کنگره نیست .

از آن ماجرا سالهای زیادی گذشت و چندی پیش خبری شنیدم مبنی بر آنکه قرار است کنگره سرداران شهید خراسان ، پس از می شود و نمی شود های زیاد و تاخیرهای فراوان  ، بالاخره برگزار گردد .

وهفته پیش این مهم به وقوع پیوست . اما از چگونگی برگزاری و برنامه های اجرایی آن بی خبرم ، چون من نیز مثل بسیاری از هنرمندان ، در این مراسم دعوت نشدم .

دیشب همان دوست هنرمندم را که حالا بازنشسته شده است را در مجلسی دیدم و صحبت از اینجا و آنجا پیش آمد و ادامه بحث به کنگره سرداران شهید کشیده شد .

 گفت : من هم دعوت نشدم. ولی می دانم که هزینه بسیار بالایی خرج کنگره شده و چون مشهد شهر بی هنرمندی(؟؟؟) است ، از تهران و هنرمند عزیز آقای بهزاد بهزادپور دعوت شده است تا نمایشی را با هزینه بالا اجرا کند .

برگزارکنندکان محترم کنگره هم  در مراسم افتتاحیه ، گاف بزرگی مرتکب شده و خانم بازیگری را به جای دختر شهید و بازیگر دیگری را به جای مادر شهید قالب کرده اند و برای متنی که این بازیگران (بصورت کاملا مصنوعی و باصطلاح در سوک شهیدانشان ) خوانده اند ، سرداران زنده و محترم هم ، کلی گریسته اند و ....

(شک ندارم که کارگردان محترم نیز در پشت سن به سرداران عزیز می خندیده است . )

مخالف کار خوب نیستم . اگر کسی می تواند کار ارزنده ای ارائه دهد ، باید دستش را بوسید و روی سر قرارش داد . اما تا کی غریبه پرستی ؟ تا کی خود ناباوری ؟ تا کی عدم اطمینان به خودی ؟

ما مشهدی ها کی می خواهیم به باور بی ایمان خود ، کمی ایمان و اعتماد تزریق کنیم ؟

یاد آن لطیفه ای افتادم که برای ما جماعت مشهدی گفته اند و الحق چقدر هم خوب ساخته و پرداخته اند .

((( در جهنم ویل های بسیاری هست که بر فراز هر ویل ، ماموری گرز به دست ایستاده و منتظر است تا چنانچه کسی از چاه سر برون آورد ، با گرزآتشین بر مخش بکوبد و او را دوباره سرنگون جهنم کند . یکی از چاهها اما ، هیچ مامور مراقبی ندارد و جالب آنکه کسی هم از آن چاه سر برون نمی آورد .

 پرسیدند : این ویل متعلق به کدام افراد است که هیچکدام از چاه بیرون نمی آیند و مامور هم ندارد .

گفتند : این چاه متعلق به مشهدی هاست و چون مشهدی ها به همشهری های خود اجازه بالا آمدن ( حتی در جهنم ) را نمی دهند و هر کسی هم که قصد بالا آمدن داشته باشد ، خودشان او را به زور پایین می کشند ، این چاه دیگر نیازی به مامور گرز به دست ندارد . )))

براستی که تا نباشد چیزکی ، مردم نگویند چیزها  .

هفته قبل شاهد آن بودیم که به مناسبت میلاد امام رضا (ع) چند فیلم از شبکه های مختلف تلویزیون پخش شد و جالب آنکه کارگردانان این فیلمها به هیچوجه در ارتباط با تصویربرداری در داخل حرم با مشکلی روبرو نبودند ، در صورتیکه خود من شاهد بودم که یک کارگردان مشهدی برای تصویربرداری صحنه ای از فیلمش در حرم چقدر دوندگی کرد و آخر هم ره به جایی نبرد و به او مجوز اینکار را ندادند . این دوگانه بینی یعنی چه ؟

مسئولین محترم آستانقدس نسبت به این برخورد ناشایسته با هنرمند مشهدی چه پاسخی دارند ؟

چرا درحالیکه ما در سینما ،کارگردانان مطرحی که اصالتا هم مشهدی هستند داریم ، برای ساخت فیلم دست نیاز به سوی کارگردانان تهرانی دراز می کنیم و با همشهریهای خود چنان که در آن لطیفه آمد ، برخورد می کنیم ؟  

تا جایی که یکی از هنرمندان مطرح مشهدی در مصاحبه ای با فریاد بلند اعلام می کند که چنانچه قرار باشد فیلمی بسازم که لوکیشن آن حرم مطهر باشد ، دکور حرم را در تهران خواهم ساخت و جهت فیلمبرداری از حرم ، به مسئولین مشهدی رو نخواهم انداخت .

این فاجعه بزرگی برای مشهد است که هنرمندانش چنین نگاهی نسبت به شهرشان داشته باشند . و فاجعه بزرگتر آن که ، مسئولین شهرمان چنین دیدگاه بیگانه طلبی را دارا باشند . یاد آن ضرب المثل مشهدی می افتم که می گوید :

او در خنه گیلوکه         دختر همسیه خیلوکه.

یعنی : آب جوی جلوی خانه گلی است  و دختر همسایه دماغی است .   

کمی به خود بیاییم . خود را باور کنیم . نگذاریم پس از آنکه هنرمندان و دانشمندان و ادیبان ما از شهرمان رفتند ، به همشهری بودنمان با آنها فخر بفروشیم ، تا در این شهر و در کنار ما هستند ، درکشان کنیم .

این گفته را گفتم تا خود بخوانی حدیث مفصل از این مجمل .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

هم اندیشی اصحاب سینما با معاون وزیر


در روز پنج شنبه 7/8/1388 اولین جلسه هم اندیشی اصحاب سینما با معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در مشهد و به دعوت مهدی آرمانمهر رئیس امور سینمایی و سمعی و بصری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی با حضور چند تن از سینماگران مشهدی ، در مجتمع امام رضا (ع) برگزار گردید .

در این جلسه ابتدا سینماگران مشهدی به بیان خواسته های خود پرداختند و دیدگاههایشان را در مورد فعالیتهای سینمایی در مشهد بیان داشتند و سپس جواد شمقدری به پاسخ موارد مطروحه وهمچنین بیان دیدگاههای خود پرداخت .

ابتدا مهدی مسگران توضیحات جامعی درباره فعالیت سینماگران مشهدی در سال پیش ایراد نمود .

سپس حمید رضا سهیلی بعنوان عضو هیئت موسس نخستین شرکت سینمایی در مشهد گفت : ما فعالیت خود را آغاز کردیم تا در مشهد بمانیم ولی در ساخت اولین فیلم خود دچار مشکلات عدیده ای شدیم که گروه برای کار بعدی مجبور شد به تهران کوچ کند . اما ما که در مشهد مانده ایم چه کنیم ؟ما آنزمان شرکت سینمایی گوهران را راه اندازی نمودیم و مردی شبیه باران را بعنوان نخستین کار سینمایی مشهد ، در این شهر ساختیم و الآن هم شرکت سیمیا فیلم را راه اندازی کرده ایم و در طول سال گذشته ، چهار فیلم کوتاه و بلند ساخته ایم . اما برای فروش فیلم مان به تلویزیون و رسانه ها مشکل داریم . معمولا فیلم های ساخته شده توسط بچه ها روی دستشان می ماند که باید برای این مشکل فکری اساسی کرد .

او دو چشمی نگاه کردن به فیلمساز مشهدی و فیلمساز تهرانی را یکی از مشکلات کار در مشهد خواند و گفت :

- ما برای فیلمی که 75% آن در حرم تصویربرداری می شد و موضوع فیلم درباره امام رضا (ع) بود ، بعلت عدم همکاری آستانقدس ، فیلمنامه را بازنویسی کرده و صحنه های حرم را به 15% تقلیل دادیم و همان 15% را هم اجازه ندادند که مجبور شدیم آن صحنه ها را با تغییر در فیلمنامه در بیرون از حرم تصویربرداری کنیم . اما هفته بعد ، پسرم در گروه کارگردانی یک فیلم دیگر که از تهران به مشهد آمده بودند ، همکاری می کرد و می گفت که بدون دردسر هر زمان که نیاز به تصویربرداری در حرم داشته اند ، آستانقدس با آنها همکاری کرده است . این یعنی چه ؟

مجید سیف العلمایی در باره فعالیتهای آموزشی سینمایی در مشهد گفت : من در تهران برای کلاسهایم با مسئولی گفتگو می کردم . او وقتی فهمید می خواهم استاد سینما را به مشهد دعوت کنم ، با تعجب پرسید : اوه ... مشهد ؟...دور نیست ؟ و من گفتم : شما معنی دور را برای من بیان کنید . در عصر ارتباطات دور یعنی چه ؟ من می خواهم اسکورسیسی را برای تدریس دعوت کنم و اینکار را خواهم کرد .

در ادامه دکتر خزایی فر گفت : اینجا هالیوود که نیست. ما باید سینمایمان را درچارچوب ملی تعریف کنیم. فیلمهای ما رنگ و بوی ملی ندارد .

سپس یکی از خانمهای حاضر در جلسه در خصوص مشکلات دست اندرکاران خدمات فرهنگی ویدیویی صحبتهایی را بیان نمود .

آنگاه مهدی رضا زاده در خصوص آنکه فیلم ساخته شده اش پس از دوندگی های زیاد مجوز اکران سینمایی گرفته است ، ابراز خوشحالی کرد و گفت : ما به جرات می توانیم ادعا کنیم که اگر حمایت از سینماگران به عمل آید ، ما می توانیم هر سال تعداد زیادی فیلم بدون استفاده از عوامل تهرانی در مشهد تولید نماییم .

مهدی آب بر در خصوص سینمای مستند گفت : من فیلمم را در نیشابور ساختم و همه عوامل فیلم را از همان شهر انتخاب کردم . من برای ساخت فیلم مستند صد سال سینما در مشهد ، شاهد تلاش رئیس امور سینمایی بودم ، ولی بودجه اش فراهم نشد و ما عطایش را به لقایش بخشیدیم .

در ادامه از شمقدری خواسته شد که سخن خود را آغاز کند ، اما ایشان از جوانان حاضر در جلسه هم خواست تا نقطه نظرات خود را بیان دارند .

امیر اطهر سهیلی در خصوص توجه به فیلم کوتاه بیاناتی را ایراد کرد و خواستار توجه به آن و همچنین حمایت از تولیدات بلند فیلمسازان مشهدی شد .

پروین پور هم از ساخت فیلم جدیدش در مشهد گفت و اینکه با سرمایه شخصی اش آنرا ساخته و با جایزه ای که بابت فیلمنامه اش از آقای شمقدری گرفته است ، توانسته حلقه نامزدی همسرش را خریداری کند و حال نیز برای ساخت فیلم بعدی اگر لازم باشد، حاضر است خرج مراسم عروسی اش را هزینه کند.

در پایان جواد شمقدری سخنان جامعی ایراد نمود که سر فصل مهمترین حرفهایش چنین بود :

- ما حرفهایمان را قبلا زده ایم ودر این دوره باید فقط عمل کنیم .

- باید فضایی ایجاد شود که رویکرد به سمت نیروهای شهرستانی باشد .

- ما بنا داریم حوزه سینمایی کشور را به هشت منطقه سینمایی تقسیم کنیم که یک منطقه آن مسلما خراسان خواهد بود .

- ما باید سینمایمان را به سمت سینمای ملی هدایت کنیم .

- بعضی ها فشار می آورند که سینمای جوان تعطیل شود و امکانات آن به حوزه دیگری منتقل گردد ، اما برعکس ، همین ارتباطهایی که هست نباید مختل شود .

– ما دوستانی را در شهرستانها بعنوان رابط بین حوزه معاونت سینمایی و استانها انتخاب خواهیم کرد ، که این دوستان کمک خواهند کرد تا دیدگاههای اصحاب سینما به ما منتقل گردد.

- من از همه چیز خود خواهم گذشت تا در این چهارسال برای سینما کار کنم .

شمقدری در پایان صحبتهایش خاطره ای را از یک دوست مشهدی تعریف کرد و گفت : دوستی ( که آقای سهیلی او را می شناسند )می گفت ما همه با هم سوار یک ماشین بودیم( منظورش ماشین هنر بود ) . شما پشت رل بودید و ما ماشین را هل می دادیم تا روشن شود . اما همینکه ماشین روشن شد ، شما گاز دادید و رفتید و ما را قال گذاشتید . حالا حکایت این قصه نباشد که فکر کنید ما تاخته ایم و رفته ایم و شما مانده اید . من هم مثل شما همه سختی ها را چشیده ام و با مشکلات دست و پنجه نرم کرده ام و مثل شما هستم و شما را درک می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:58  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

دانشجوی شجاع

دانشجوی شجاع


به دنبال انتشار اخباری درباره برخورد با محمود وحیدنیا، نخبه جوانی که روز چهارشنبه بدون هماهنگی با مجری مراسم و به دعوت رهبر انقلاب، پشت تریبون قرار گرفت و شجاعانه انتقاداتی مطرح کرده بود؛ خبرنگار الف روز جمعه صحت و سقم اخبار منتشره توسط تلویزیون­ها و سایت­های فارسی زبان خارجی را از وی جویا شد.


وحیدنیا با تکذیب اخبار منتشره درباره برخورد با وی، گفت: تمایلی برای مصاحبه و حاشیه سازی رسانه ای ندارم و وقتی مطالب برخی سایت‏های خارج نشین در مورد حرفهایم و نحوه برخورد رهبری و کل این ماجرا را که می‏شنوم ‏خنده‏ام می‏گیرد.

وی افزود: انتظارم هم از جامعه و نخبگان این است که بیش از این شایعات پخش نشود و در جهت بهتر شدن اوضاع تلاش کنیم.

وی تاکیدکرد: فکر می‏کنم آن‏چیزی که از حواشی این جلسه در سایت‏های مختلف روایت شده، آنچه در سایت الف منعکس شد ، بیشتر به واقعیت نزدیک است.

این دانشجوی ریاضی دانشگاه شریف با رد هماهنگی قبلی با برگزار کنندگان مراسم، گفت: من متنی آماده کرده بودم ولی نتوانستم متن‏ام را داخل ببرم چون کلا" اجازه نمی‏دادند نامه‏ای به داخل برده شود ولی من، آن‏چیزی که از متنم به خاطر داشتم به زبان آوردم.

وی تاکید کرد: مطالبی که در این دیدار مطرح کردم کاملا اعتقادات خودم بوده و با هیچ کس هماهنگ نکردم و کسی خبر نداشت که می‏خواهم صحبت کنم حتی خانواده‏ام نیز از این موضوع، اطلاعی نداشتند.

وحیدنیا درمورد فضای ایجاد شده برای طرح سخنانش با وجود این‏که برگزارکنندگان مراسم ابتدا به وی اجازه ندادند سخن بگوید، اظهار داشت: من چند بار اجازه خواستم، رهبری هم اجازه دادند و من به راحتی رفتم و حرفهایم را در چهار سرفصل بیان کردم؛ یکی صداوسیما، دوم نقد رهبری، سوم نقد نگاه حکومت به معترضین و در نهایت درد ودلی که از وضعیت جامعه عرض کردم.

وحیدنیا تاکید کرد: انتظار نداشتم که در همان‏جا پاسخی از ایشان بشنوم یکسری دغدغه داشتم که به صورت سوال بیان کردم و امیدوارم در عمل جواب دهند.

وی اضافه کرد: من دوستان بسیاری در دانشگاه شریف و بیرون دارم که از اعتقادات و باورهای من خبر دارند و می‏توانید با همه آنها صحبت کنید و دریابید که عقاید شخصی‏ام را بر زبان جاری ساختم.

بعد از انتشار خبر سخنان صریح و هماهنگ نشده وی در نزد رهبر انقلاب، تعدادی از رسانه های فارسی خارج نشین با راه اندازی جنجال رسانه ای، از دستگیری وی خبرداده و حتی نسبت به جان وی اظهار نگرانی کرده اند. برخی دیگر از رسانه های ضد انقلاب نیز سخنان وی را برنامه ریزی شده و بخشی از یک نمایش توصیف می کنند.

محمود وحیدنیا دارای رتبه طلای المپیاد کشوری ریاضی در سال 1386 است و از سال گذشته در رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف تحصیل می­کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:35  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

بهار باش

چون تابستان نباش ،که بسوزانی .


چون زمستان نباش ،که بلرزانی .


چون پاییز نباش ،که بخشکانی  .


چون بهار باش ،تا برویانی .


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:35  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

دیدار رهبری با نخبه گان جوان

روز چهارشنبه (1388/8/6) در دیدار نخبگان جوان با رهبری ،‌ پس از ایراد سخنان از پیش تعیین شده چند تن از حاضران ، یکی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شریف و برنده المپیاد جهانی ریاضی ، بنام محمود وحید نیا با شجاعت از میان جمع برخاسته و خواستار اجازه صحبت در پشت تریبون شد. گردانندگان جلسه واکنش منفی نشان دادند و سعی داشتند که این دانشجو را ساکت کرده و سر جای خود بنشانند . اما رهبری به وی اجازه صحبت دادند و ایشان با صراحت لهجه  ، حدود 20 دقیقه به انتقادات صریحی از نظام و شخص رهبری پرداخت .این دانشجوی شجاع انتقادهای خود را در چهار بخش دسته بندی کرده بود و در تمام چهار مورد با اظهارات خود شخص رهبری را مورد انتقاد قرار داد. اظهارات وی گاه با تشویق‏های بریده حاضرین همراه بوده که برای مدتی جلسه را از روال (از پیش تعیین شده) خارج کرد  ،به طوری که دوربین‏های صداوسیما نیز برای دقایقی خاموش شدند. انتقادات وی از رهبری شامل چهار بخش زیر بود:

1- انتقاد از صداوسیما بخاطر وارونه جلوه دادن حوادث پس از انتخابات و تحریک هر چه بیشتر مردم و تخریب چهره‏های موجه و مورد علاقه مردم.

 وی با بیان اینکه رییس صداوسیما توسط رهبر انتخاب می‏شود، مسئولیت تمام اشتباهات صداوسیمای ملی را متوجه شخص رهبری دانست.

2- ایجاد فضای امنیتی برای رسانه‏ها و تعطیلی روزنامه‏های منتقد؛

 وی با انتقاد از فضای امنیتی حاکم بر رسانه‏ها ، خواستار توقف روند تعطیلی روزنامه‏های منتقد شد و با بیان اینکه روزنامه‏ها باید بتوانند از رهبر هم انتقاد کنند ، روند حاکم بر مطبوعات را ویرانگر قلمداد کرد.

3-عدم امکان انتقاد از شخص رهبری در جامعه و اشاره به اینکه رهبر نیز مانند دیگر افراد جایزالخطاست و اینکه باید به متفکرین اجازه داده شود تا بتوانند از رهبر انتقاد کنند؛

 وی با بیان اینکه اطرافیان رهبر از وی یک بت بزرگ ساخته اند، از این روند به شدت انتقاد کرد.

4- وارد کردن انتقادات جدی به سیکل قدرت در جمهوری اسلامی ایران و ساختار شورای نگهبان و مجلس خبرگان.

 وی با اشاراتی صریح ساختار قدرت در کشور را مورد حمله قرار داد و اظهار داشت که این روند خطر بزرگی برای مردم‏سالاری دینی در جمهوری اسلامی است.  

رهبر انقلاب نیز در ادامه به سخنان این دانشجوی معترض پاسخ داد. 

 آیت اله خامنه ای گفت:

"ما که نگفتیم از ما کسى انتقاد نکند؛ ما که حرفى نداریم . من از انتقاد استقبال می کنم؛ البته انتقاد هم می کنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هم هست، کم هم نیست؛ بنده هم می گیرم، دریافت می کنم و انتقادها را می فهمم."

 آیت اله خامنه ای در پاسخ به انتقادات مطرح شده در باره عملکرد رادیو و تلویزیون دولتی ایران هم گفت:

" اگر صدا و سیما می توانست همان جور که تلویزیون فلان کشور غربى با یک سابقه و تجربه فراوان و با استفاده هاى هنرى، دروغ هاى خودش را راست جلوه می دهد، واقعیات موجود کشور را درست منعکس کند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به کشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى اش، به مراتب بیشتر از حالا بود."

مشروح جلسه و سخنان رهبر را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:54  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

جلسه با معاونت سینمایی

شمقدری در نشست با هنرمندان مشهدی  :

 من هم مثل شما هستم

 

امروز صبح ساعت نه و نیم دعوت شدم تا در جلسه ای که ساعت ده همین امروز با معاونت سینمایی وزارت ارشاد در مشهد برگزار می گردد ، حضور بهم رسانم .

راستش اینجور دعوتها را که بدون اطلاع قبلی و بدون آمادگی ذهنی و با عجله و آنهم با مسئولین رده بالا هست ، معمولا قبول نمی کنم .  ولی نام جواد شمقدری و سابقه دوستی که با وی داشته و دارم ، مرا ترغیب می کند که از جا برخیزم و سریع آماده شوم و خودم را به جلسه برسانم .

خب اینجا مشهد است و هنوز ترافیک و شلوغی تهران را ندارد . پس ساعت ده و ربع می توانم خودم را به مجتمع امام رضا (ع) برسانم . اما هنوز جلسه آغاز نشده و آقای شمقدری تشریف نیاورده اند . دقایقی با دوستان اختلاط می کنیم و در می یابم که همه چون من همین الساعه از تشکیل این جلسه آگاه شده اند .

به هرحال توفیق هم صحبتی هنرمندان سینماگر مشهدی در مشهد مانده و به تهران کوچ نکرده ،با جناب شمقدری و درددل دوستانه شان با ایشان میسور می شود که مشروح آن را در فرصتی دیگر خواهم نوشت .

شمقدری در این نشست تاکید کرد که :

من هم مثل شما هستم و رنج و مصائبی را که شما از آن دم می زنید چشیده ام . پس مشکلاتتان را کاملا درک می کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:52  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطرات زندان 12

 

 

<<این قسمت را باعنوان (در پرانتز ) و در دنباله خاطرات زندان می آورم ، اما  در واقع ادامه خاطرات قبل نیست و یک پرش به امروز می باشد . >>

امروز چهارم آبان است .

نه اصلا و ابدا فکر انحرافی نکنید .

به هیچ وجه قصد آن ندارم که ذهن شما را به دوران شاهنشاهی بر گردانده و خاطراتی را که به احتمال تقریب به یقین از آن روز خاص  در ذهنتان پدید می آید تداعی کنم.

 و نمی خواهم با ذکر این تاریخ ، برخی  آه حسرتباری از ته دل کشیده ، با خود بگویند :

- هی .... دریغ چی می خواستیم ، چی شد ؟

و یاد چیزهایی بیفتند که آنروزها بود و حالا نیست و یا چیزهایی که اینروزها هست و آنروزها نبود .

بعید نیست که بعضی ها هم فحش و لعنتی نثار آن خدا زده ( شاه ) ،  بخاطر ظلمهایی در حق شان روا داشته و حقوقی که از آنان دریغ نموده است ، بنمایند .

نه ،  مطمئن باشید که قصدم از ذکر تاریخ ، به هیچ وجه یادآوری روز تولد شاه مخلوع و آن جشنهای کذایی و رژه ها و  کارناوالها و بریز و بپاش ها و ..... نبوده و نیست . بلکه می خواهم گزارش مراسم  جشنی را بنویسم که بسیار ساده و فقیرانه و بدون بریز و بپاش و به صورت تقریبا غریب ، در این روز ، (چهارم آبان 1388 ) در زندان مرکزی مشهد ، یعنی همانجایی که بیست و پنج سال از سی سال خدمتم را در آن سپری کردم ، برگزار گردید  .

ماجرا از این قرار بود که :

امروز درست پس از  سپری شدن 309،  روز ،(( تاکید می کنم 309 روز)) از زمان بازنشستگی ام ، مجلس کمی تا قسمتی دیر هنگام و توام با تاخیر جشن بازنشستگی ام را در زندان مرکزی مشهد برگزار نمودند . ( تاریخ دقیق بازنشستگی من اول دیماه ۱۳۸۷ بود ) .

دست مریزاد . دست همه شان درد نکند . سنگ تمام گذاشتند .

من که در زمان مدیریت قبلی اداره زندانها << آقای قهرمانی >> ( که اتفاقا از دوستان قدیمی من بود )، بی تفاوتی نسبت  به تلاش همکاران را به وفور دیده بودم ( چه می شود کرد ؟ حقیقت را نمی شود کتمان کرد. )  و در زمان بازنشستگی ام ، دوگانه بینی نسبت به پرسنل را نیز به چشم خود دیدم ( دوست همکارم را با شش ماه تعجیل بازنشسته کرده و چه مراسم تقدیری از وی به عمل آورده و چه هدیه ها به وی اهدا کردند ، اما من که در زمان مقرر بازنشسته شده بودم ، مدیر مربوطه حتی پاسخ  خداحافظی ام را نداد  ،بطوریکه  تصور کردم حضرات از اینکه از شر من راحت شده اند ، کلی هم شادمانند ) .

در همان زمان من طی نامه ای به آقای قهرمانی چنین نوشتم :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:13  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطرات زندان 11

۱۱

ماموریتی به سبک کارآگاهان  

تو هچل بدی گیر افتاده بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود .

 طبق قانون چنانچه زندانی از دست ماموری فرار کند ، مامور به جرم تبانی با زندانی دستگیر ، محاکمه و زندانی می شود و اگر هم بی گناه باشد ، به جرم کاهلی و سستی در انجام وظیفه زندانی خواهد شد . حال هر چند من مامور نبودم و کار فرهنگی می کردم ، ولی زندانی تحویل من بوده و من به او اجازه مرخصی داده بودم . پس باید قبل از آنکه به جرایم بالا متهم شوم ، او را در هر جایی که هست ، بیابم و تحویل زندانش دهم .

کار فرهنگی من تبدیل شد به یک ماموریت جنایی و کارآگاهی . ماموریتی پر از تعقیب و گریز .  

با دوستم سید کاظم فصیحی که در زندان همکار و هم اتاقی  بودیم ، به آدرس منزل زندانی رفتیم و درقلباب کردیم . مادر زندانی در را برویمان باز کرد .

-          بله ؟

-          سلام خانم . ببخشید ، ما با آقای الف کار داریم .

-          چیکارش دارین ؟

ماندم که چه بگویم ؟ اگر واقعیت را می گفتم ، جوابمان را نمی داد . فکری به ذهنم رسید و بلافاصله گفتم :

-          ما از بسیج محله آمده ایم .

-          خب بفرمایید ، کارتون چیه ؟

قبل از آنکه جوابی جفت و جور کرده و تحویلش بدهم ، سید کاظم به مددم آمد و گفت  :

-          ایشان از شورای محله درخواست یک یخچال کرده بود و در نوبت قرار داشت . خوشبختانه حالا نوبت شان رسیده و باید برای تحویل یخچال به مسجد بیایند .

برق شادمانی در چشمان پیرزن درخشید . فکری کرد و گفت :

-          البته خود ایشان نیستند . اما من یا پدرش می توانیم برای تحویل یخچال مراجعه کنیم .

تیرمان به هدف خورده بود .  گفتم :

-          متاسفانه امکان تحویل جنس به شما و یا پدرشان  نیست . باید خود ایشان شخصا تشریف بیاورند . آن هم با شناسنامه معتبر .

-          خب باشد . بهش خبر می دهیم .

بلافاصله گفتم : اگر آدرسش را به ما بدهید ما خودمان با ایشان تماس می گیریم .

کمی اندیشه کرد و گفت : ایشان در مشهد نیستند .

پرسیدم : پس کجا هستند ؟

گفت : اصفهان .

سید گلویی صاف کرد و گفت: خیلی بد شد . برای تحویل یخچال باید ساکن مشهد باشند .

-          البته ایشان ساکن همینجا هستند . فقط برای کار به اصفهان رفته اند.

پرسیدم : حالا چرا اصفهان ؟ مگر ایشان چه کاره اند ؟

-          کار خاصی نمی کند . ماشینی خریده و بنا به دلایلی که صلاح نمی دانست در مشهد بماند ، به اصفهان و نزد خواهرش رفته و در آنجا بین زینبیه و اصفهان مسافرکشی می کند .

حس کارآگاهی ام به من می گفت که تا همینجا کافیست و سوال بیشتر ممکن است مادر را دچار شک و تردید کند . پس کلام را قطع کرده و تنها برای اطمینان بیشتر زن ، به او متذکر شدیم که شورا تا یک هفته دیگر حواله یخچال را نگه می دارد و چنانچه او برای تحویل مراجعه نکند ، کالا به نفر  بعدی که در نوبت است ، داده خواهد شد .

آنروزها ما در جنگ قرار داشتیم و مورد تحریم قرار گرفته بودیم . به همین دلیل بیشتر کالاهای مورد لزوم خانواده ها و اجناس  مورد لزوم ، در مقیاس بسیار محدود ، توسط شوراهای محله که در مسجدهای هر محله تشکیل شده بود ، توزیع می گردید .  بیچاره زن که می دید در این بحبوحه کمبودها ، یخچالی بنام پسرش در آمده است ، سعی داشت تا ما را مجاب کند که آنرا تحویل فرد دیگری ندهیم تا او به پسرش خبر دهد و او برای تحویل یخچال به مشهد برگردد .

-          نه آقا . خاطر جمع باشید . نوبتش را نگه دارید ، من به او خبر  می دهم ، تا خودش برای تحویل  یخچالش به مشهد بیاید .

از پیرزن ساده دل خداحافظی کردیم ، در حالیکه دلم به حالش می سوخت ، زیر لب زمزمه کردم :  

-        بیچاره مادر .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:40  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطرات زندان 10

۱۰

اندیشه ی فرار ، حق هر زندانی است

اتاقی که زندانیان گروه نمایشی در آن اسکان داشتند با اتاق من فاصله داشت . اما بعد از آن اتفاق ( فرار زندانی و دستگیریش ) من بیشتر به آنجا سر می زدم . زندانیان از میان خود نگهبان تعیین کرده بودند و به نوبت از زندانی فراری مراقبت می کردند . شبها هم علاوه بر آنکه نگهبان بیدار بود ، یکی از زندانیان/ زندانی الف/  که حکم سرپرستی گروه را داشت و در نمایش هم نقش اول را بازی می کرد ، تختش را جلوی در ورودی می کشید ، تا اگر کسی قصد خروج از اتاق را داشت ، متوجه شود . همه اینکارها را زندانیان از پیش خود انجام می دادند و من هیچ توصیه ای به آنها نکرده بودم . وقتی علتش را از او پرسیدم ، نگاه متعجبی به من کرد و گفت :

 - شما به ما اعتماد کردین و ما رو بدون مامور و اسلحه و دستبند از زندون در آوردین که یک کار فرهنگی بکنیم ، این بی فرهنگ ( منظورش زندانی فراری بود ) از اعتماد شما سوء استفاده کرد . ما بهتون ثابت  می کنیم که اشتباه نکردین و اگه یک نفر از حسن نیت شما سوء استفاده کرد ، بقیه مدیون این حسن رفتار هستند .

از حرفهایش خوشم آمد و از کارم احساس رضایت کردم . با خودم گفتم که همین حرف او بهترین جواب کسانی است که مرا از اینکار منع می کردند و می گفتند :

- اطمینان به زندانی ، اعتماد به گرگه. حق مسلم یک زندانی  اینه که همیشه در فکر فرار باشه.

و یادم هست که من هم در جوابشان گفتم :

- آره . من هم می خوام کمکشون کنم تا از گذشته سیاه خودشون فرار کنن .

بالاخره جشنواره تمام شد و جوایز را تقسیم کردند . من به عنوان نویسنده و کارگردان نمایش (تارتن)، جایزه بهترین زبان ارتباط با تماشاگر را دریافت کردم و یکی از بازیگران گروه ما ( محمد سمیعی) نیز جایزه بهترین بازیگری را از آن خود کرد . اما جایزه ویژه اخلاق که قرار بود به گروه ما اهدا شود ، به گروه دیگری داده شد و ما تازه متوجه شدیم که با همه پرده پوشی ها یمان ، مسئولین جشنواره از قضیه فرار زندانی مطلع شده اند .

در نگاه زندانیان خشم و کینه  موج می زد و هر کدام به نوعی کنایه ای به زندانی فراری می گفتند . بیچاره بدجوری از کارش پشیمان شده بود .

 به سمت مشهد حرکت کردیم و به محض آنکه به مشهد رسیدیم ، با هماهنگی قبلی که با زندان انجام داده بودم ، همه زندانی ها ( بجز همان زندانی فراری ) را تا فردای آنروز به مرخصی فرستادم و زندانی فراری را به زندان منتقل و تحویلش دادم . زندانی الف که در این مدت همکاری زیادی با من کرده بود و در نگهداری زندانی فراری در طول مدت برگزاری جشنواره نیز اهتمام فراوانی نموده بود ، همراه من تا زندان آمد تا تنها نباشم و به قول خودش دین اش را بیشتر به من ادا کند . در راه بازگشت ، رو به من کرد و با شرمندگی گفت :

- جناب ، اجازه می دین من یه روز دیرتر خودمو معرفی کنم ؟

- چرا ؟

- یک کار نیمه تموم دارم که انجامش یکی دو روزی وقت می بره . تمامش می کنم و پس فردا خودمو معرفی می کنم . قبول ؟

نمی دانم چرا جواب رد ندادم .شاید به این خاطر که جواب همکاری فراوانش با من ، به حتم نمی توانست نه باشد . با خود اندیشیدم :  قضیه تمدید یک روز مرخصی اش رامی توانم فردا با زندان هماهنگ کنم . می دانستم که مسئولین زندان در جواب درخواست من نه نخواهند گفت . پس با اطمینان گفتم :

- مانعی نیست . تو خودتو پس فردا معرفی کن .

کلی تشکر کرد و قربان صدقه من رفت . گفتم :

- از خودت تشکر کن . این جواب خوبیها و همکاری تو در طول جشنواره است .

گفت : من فقط وظیفه مو به عنوان یک زندانی هنرمند انجام دادم و نه بیشتر .

ازش بیشتر خوشم آمد . با خود اندیشیدم که اگر در هر کار نمایشی فقط یک نفر مثل او را بتوانم تربیت کنم ، برایم  کافیست .

دو روز گذشت و صبح روز سوم به محض ورود به زندان ، سراغ زندانی الف را گرفتم . گفتند : هنوز نیامده است . فردا ... پس فردا... پسین فردا...و ... همینطوریکماه از این واقعه گذشت ،  ولی از آمدن زندانی الف خبری نشد که نشد . از دادسرا نامه ای برایم فرستادند که سریعا نسبت به معرفی زندانی فوق اقدام نمایم . ماندم مستاصل که چه کنم ؟ اصلا تصور نمی کردم که او چنین معامله ای با من بکند . یاد حرف یکی از دوستان افتادم که قبل از سفر گفت :

- این حق مسلم زندانیه که در فکر فرار باشه.

یعنی در همه مدتی که با من کار می کرد ، در اندیشه فرار بوده ؟

تصورش برایم ناممکن بود . اما کاری که بود که شده بود و من باید جور اعتمادم را می کشیدم . در مشورت با یکی از دوستان ، نقشه ای را طراحی و اجرا کردیم که خود حکایت جالبی دارد .

             ....انشااله در قسمت یازدهم خاطراتم از زندان ، این حکایت را خواهم گفت .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:32  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

شفایافتگان حرم دوست

قرق

 

(برگرفته از وبلاگ شفایافتگان )

( برای مطالعه  تمامی قصه های شفایافتگان، به پیوند (شفا) به آدرس :

http://hr-shafa.blogfa.com/

مراجعه فرمایید.) 

نام شفا یافته : ابراهیم سعیدی.

نوع بیماری : سکته مغزی و فلج بدن.

اهل : مشهد .

سن در موقع شفا : 43 سال.

پدربزرگ در چشمهای ابراهیم که نگاه گنگی از آن می ریخت زل زد و پرسید :

 -  قهر کردی ؟ اونم با امام (ع)؟

ابراهیم نگاهش را بالا آورد و به چشمهای گود افتاده پدر که برقی در آن موج می زد و سرشار از مهربانی بود ، خیره شد و گفت :

- آخه یکماه تمام ، هر روز به زیارتشان رفتم . خودم را دخیل عنایتشان بستم ، اما دریغ .... گوشه چشمی التفات نکردند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:25  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

سخنان مجید مجیدی در دیدار هنرمندان با رهبری:

 

سخنان مجید مجیدی در دیدار هنرمندان با رهبری:

این سخنان به درخواست مجید مجیدی که در صحبتهایش مکرر تاکید می نمود تلویزیون حق ندارد تصویر مرا پخش کند ، از صدا و سیما پخش نشد .

[majid.majidi+1-tabnak.jpg] 

من امروز تبركاً اینجا آمده‌ام و به ‌عنوان مهمان اینجا حضور پیدا كردم. من به‌ هر حال، توفیق حضور در كارهای دفاع مقدس را از نزدیك نداشتم و دورادور در سایه دوستان عزیز فیلم‌ساز خودم بودم، ولی طعم روزهای زیبای دوران دفاع مقدس، همه ما را دلتنگ می‌كند. حالِ آن روزها ما را ـ خود من را ـ دچار یك افسردگی می‌كند كه بر ما چه گذشته؟ امروز بر ما چه می‌گذرد؟ دورانی كه پر از شور و شعف و مردانگی بود؛ دورانی كه كسی زور نمی‌زد، تلاش نمی‌كرد كه در صف اول باشد، همه برای صف آخر بودن تلاش می‌كردند. كسی تلاش نمی کرد كه نامش در تیتر نخست بماند؛ همه تلاش می‌كردند كه در تیترهای آخر بمانند. همه می‌کوشیدند كه مخفیانه، كاری را بكنند. شبانه، نیمه‌شب بلند شوند كه كسی آن‌ها را نبیند كه كفش‌ها را واكس می‌زدند و كفش‌ها را جُفت می‌كردند و بسیاری از چیزهای زیادی كه خودِ عزیزان خاطرات آن را به زیبایی دیدند و شنیدند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:58  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

ایرج میرزا

اندر حکایت ماجرای عجیب تغییر نام خیابان ایرج میرزای مشهد و توضیح عجیبتر شهرداری در این خصوص:

جالب است ، شهرداری وقتی که بخواهد ، هر کاری را به انجام می رساند . مثلا همین تعویض این همه تابلو کوچک و بزرگ ،در طول بلوار بزرگ و قدیمی ایرج میرزا . دیدید چگونه یک شبه همه تابلوها عوض شد ؟ جالبه که سال صرفه جویی الگوی مصرف هم هست . راستی هزینه فرهنگی اش به کنار ، این تغییر نام چقدر هزینه ریالی داشت ؟

بهتر است دایره اسلام را این قدر کوچک و کوچک ترنکنیم . فردا ممکن است که خودمان هم در آن جا نگیریم .

دایره اسلام بزرگ است . خیلی بزرگ . طوری که همه در آن جای می گیرند . این ما هستیم که با بینش های غلطمان از اسلام ، دامنه آنرا هر روز تنگ  و تنگ تر می کنیم .

اینکارهاست که باعث می شود یکی یکی مفاخر ما را سرقت کنند و به نام خودشان سند شش دانگ بزنند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 6:53  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

یاری و یادی


یاری و یادی

شهید کمال کورسل

تاریخ شهادتپنجم مرداد ۱۳۶۷ -  عملیات مرصاد

شهید کمال کورسل - حمید رضا سهیلی - عبدالرحمن ( مصری ) و اکبر انتظامی در مسجد مالک اشتر  

(ژوان کورسل )در سال ۱۹۶۵ میلادی ( ۱۳۴۴ شمسی ) در پاریس ، از پدری مراکشی و سنی مذهب و مادری فرانسوی و مسیحی متولد شد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:35  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

یک خیانت منصفانه به پایان رسید

یک خیانت منصفانه به پایان رسید .

پس از هیجده روز کار فشرده ، تصویر برداری فیلم یک خیانت منصفانه به پایان رسید و فیلم جهت تدوین به نیما اقلیما سپرده شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:44  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

تسلیت

تسلیت

انا لله و انا الیه راجعون

اوایل دهه پنجاه ، من نوجوانی دوازده سیزده ساله بودم که تازه به مشهد آمده بودیم . در میلان ما ( میلان هشتم خورشید )، جلسه قرآنی بود و هیئتی .

عاشورایی بود و چهل و هشتمی که با همین هیئت ، سینه زنان راهی حرم می شدیم و چه شوری داشتیم و اشتیاقی .

پدرم که ازهیئتی های قدیم بود ، تصمیم گرفت که روزهای عاشورا و چهل و هشتم در خانه دیگ شله ای برپا کند (شله یه جور آش مشهدی است که خیلی خوشمزه است ).

همه همت کردند و این خواسته پدر همان سال اول جامه عمل پوشید . برای پخت شله ، آشپزی را دیدیم و او قول داد که همکاری کند ، اما وقتی همه کارها راست و ریست شد ، زیر قولش زد و رفت به هیئت دیگری و ما ماندیم و دیگ شله بی آشپز .

یکی گفت (که نمی دانم که بود ) : من آشنایی دارم که در پادگان آشپزی می کرد ، اما نمی دانم شله پزی هم بلد است یا خیر . جای تامل و استخاره و اما و اگر نبود . بلافاصله به دنبالش رفتیم و او بی هیچ ادعایی قبول کرد و آمد و شد آشپز هیئت جوانان ابوالفضلی .

از آنسال تا حالا بیش از سی سال می گذرد و در این سالها هماره او آشپز عاشورای هیئت ما بوده است . از همان یک دیگ شله در منزل ، تا پانزده دیگی که در مسجد می پخت .

و او :

 ( حاج تقی صابر خاوری )

                                        بود .

مردی که اینک در میان ما نیست و تنها یاد و خاطره اش باقیست .

امروز او ، پس از سالها با ما بودن ، تنهایمان گذاشت و رفت تا به دوستان پیش تر رفته اش مرحوم تقی نقشه کش ، عباس سهیلی ، محمد اسكو ، محمد ترشيزي ، حاجي محمدی ، حسین وزيري ، محمد صبوری راد  و.... بپیوندد .

جایش اگر چه در جمع مسجدمان خالی است ، اما به حتم در خانه دل همه بچه مسجدی ها جایگاهی ابدی دارد . روانش شاد . روحش آزاده باد .

مرحوم حاج تقی خاوری در  حال پخت شله در مراسم چهل و هشتم (یکشنبه  ۱۰/۱۲/۱۳۵۴

عليرضا سهيلي . مجيد آريايي نژاد . حسين محمدي . شهيد مسعود سهيلي . حبيب دمروديان اصغر اكبري . مرحوم ترشيزي . محمد رمضانزاده . مرحوم محمد اسكو . محمد بياني . مرحوم تقي خاوري . حميد رضا سهيلي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

(یک خیانت منصفانه)

در روزهای آخر تصویربرداری فیلم

(یک خیانت منصفانه)

امینی خواه در برابر امینی خواه قرار گرفت .

صحنه ای از فیلم یک خیانت منصفانه که مسعود و کامران با بازیگری مهدی امینی خواه در برابر هم قرار می گیرند .

و چند تصویر دیگر از فیلم :

امیراطهر سهیلی در حال نظارت بر بازی مهدی امینی خواه

حسن چودن در صحنه افتتاحیه فیلم

مهدی امینی خواه و فرحناز منافي ظاهردر صحنه ای از فیلم

پرستو صالحي و اميني خواه در صحنه اي از فيلم

مارال فرجاد در صحنه ای از فیلم

مژده زراعتی در صحنه ای از فیلم

فرحناز منافي ظاهر در صحنه اي از فيلم

مهدی امینی خواه در صحنه ای از فیلم

مهدی امینی خواه و مارال فرجاد در صحنه ای از فیلم

پرستو صالحی در صحنه ای از فیلم

احمد مويد در صحنه اي از فيلم

در حال تصويربرداري از يك صحنه خارجي


مهدی امینی خواه و افشین اخلاقی در صحنه ای از فیلم

یک خیانت منصفانه تا چند روز دیگر با تصویربرداری از صحنه هایی با بازی حسن چودن به پایان می رسد و تدوین آن توسط نیما اقلیما ادامه خواهد یافت .

احتمالا موسیقی فیلم نیز انتخابی خواهد بود .

                                                                  
 

خبرگزاری موج

خبرگزاری فارس

خبرگزاری آریا

خبرگزاری ایسنا

خبرگزاری برنا

خبرگزاری ایسکا

خبرگزاری مهر

روزنامه اعتماد

سایت سینما ایران

سایت سینما ایران ۲ و ۳ 

روزنامه خراسان

ویژه نامه روزنامه خراسان

روزنامه شهر آرا- ۱۸مرداد

روزنامه بانی فیلم - ۱۱ و ۱۶ مرداد

روزنامه و سایت سیاست روز

ایران باکس

نیوز پرس

سایت هفت بیت

خبرهای منتخب سایت ۳زر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:51  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

آلبوم عکس ۴

آلبوم عکس ۴

سفر به افغانستان :

 در سال ۱۳۷۲در قالب یک گروه هنری و جهت اجرای برنامه های هنری ،عازم افغانستان شدیم و پس از چند اجرای موفق به وطن بر گشتیم . 

علیرضا سهیلی . حمید رضا سهیلی . علیرضا مصلح تهرانی

مسجد جامع هرات 

علیرضا سهیلی . حمید رضا سهیلی . ؟ . ابراهیم اصغری . و علیرضا مصلح تهرانی 

شهریور ۱۳۷۲- مزار خواجه عبداله انصاری

حمید رضا و علیرضا سهیلی - مزار خواجه عبداله انصاری

سفارت ایران در افغانستان

علیرضا سهیلی . درویش . حمید رضا سهیلی . ؟ . سعید سهیلی . احمد هاشم ابادی . رضایی . استاد خمر . ؟. سلجوقی . ؟  متبسم . مصطفی بغلانی .

نشسته : محمود ممنون. ؟. قناد.؟.علیرضا مصلح تهرانی . محسن مرشد . ؟ و ابراهیم اصغری .

مقبره شیخ جامی - هرات

علیرضا سهیلی . ابراهیم اصغری . حمید رضا سهیلی

مزار شهدای گمنام افغانستان

درویش . علیرضا سهیلی . علیرضا مصلح تهرانی . کاظمی ( برادر شاعر توانمند افغان محمد کاظم کاظمی ) . حمید رضا سهیلی . سعید سهیلی . قناد . محسن مرشد و ابراهیم اصغری .

مقبره امیر علیشیر نوایی

اصغری . سعید سهیلی . مصلح تهرانی . ؟ . رضایی . ؟ . علیرضا سهیلی .

نشسته : ممنون . بغلانی و حمید رضا سهیلی

مزارشیخ جامی . هرات

؟. هاشم ابادی . حمید رضا سهیلی . بغلانی .

نشسته : درویش و مصلح تهرانی

مقبره خواجه عبداله انصاری

ایستاده : مرشد . محمود ممنون . حمید رضا سهیلی .

نشسته : قناد . مصلح تهرانی . علیرضا سهیلی . کاظمی . هاشم آبادی

من وبرادرم سعید در مزار خواجه عبداله

معمار مزار خواجه عبداله پس از ساخت مزار وصیت می کند که پس از مرگش او را در جلوی در مزار خواجه دفن کنند و سنگ قبری را که خود تراشیده بر روی قبرش بنهند . جالب بود . سنگ قبر این معمار عاشق ، یک سگ بود که سر بر روی پا یش نهاده و به حالت کرنش نشسته بود . این عکس بر مزار معمار و در کنار آن سنگ قبر مشهور گرفته شد .

ایستاده : مصلح تهرانی . علیرضا و حمید رضا سهیلی .

نشسته : محمود ممنون . هاشم آبادی

برادران سهیلی ( حميدرضا . سعيد و عليرضا ) در هرات باستان

مزار شيخ جامي

 ؟ .سلجوقی . رضايي . مرشد . هاشم آبادي . عليرضا و حميد رضا سهيلي . متبسم.

نشسته : مصلح .درويش . اصغري . محمود ممنون . سعيد سهيلي .

استانداري هرات

مصلح تهراني . من و عليرضا سهيلي

يكي از خيابانهاي هرات

حميد رضا سهيلي . ؟ . درويش . سلجوقي . مرشد . سعيد سهيلي . ؟. رضايي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:11  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

آلبوم عكس ۳

آلبوم عكس ۳

عكسي و خاطره اي

 

 

 (حميد رضا سهيلي)  و  (عليرضا سهيلي) ،  همراه  با مادر

سال ۱۳۳۷

دوران بي خبري كودكي

 

علیرضا - حمید رضا و سعید سهیلی

۱۳۵۷

 سعید سهیلی و حمید رضا سهیلی

۱۳۵۴

 

 

پسرانم : كميل (۱۳۶۴)، امير مسعود (۱۳۶۶)، و امير اطهر سهيلي (۱۳۶۲)

سال ۱۳۶۸

 

امير اطهر سهيلي در آغوش پدربزرگش (عباس سهيلي)

 در كوچه باغ حسني تربت حيدريه

به همراه نجاتيان ، پسرش،ننه مجتبي و همسر نجاتيان

خرداد ۱۳۶۳

و چندعكس ديگر :

از ديروز تا امروز :

۱۳۴۲

   ۱۳۵۲

 

     ۱۳۵۳

       

       ۱۳۵۴

۱۳۵۵

۱۳۵۶

     

   ۱۳۵۷

۱۳۵۸

۱۳۵۹

۱۳۶۰

۱۳۷۲- هرات افغانستان

۱۳۸۱

 

۱۳۸۴

خرداد ۱۳۸۸- غار حرا . مکه مکرمه

۱۳۸۸- خانه خدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:20  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

"يك خيانت منصفانه "

مهدی امینی خواه در صحنه ای از فیلم

"يك خيانت منصفانه "

فیلمی در ژانر نوآر

نام فیلم (معادله منصفانه یک خیانت)  به "يك خيانت منصفانه " تغییر یافت .

حسن چودن بازیگر خوب مشهدی نیز با ایفای یک نقش افتخاری به جمع بازیگران این فیلم

خواهد پیوست . آخرین فیلم چودن بازی در نقش قصاب ( برادر بزرگ دوقلوهای به هم چسبیده ) در فیلم چهارچنگولی بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

معادله منصفانه یک خیانت

تست گریم مهدی امینی خواه برای بازی در فیلم معادله منصفانه یک خیانت

این فیلم عصر امروز دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۸ در مشهد کلید خواهد خورد.

 خبرهای بیشتر را درباره این پروژه، در وبلاگ فيلم مشاهده فرمایید .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:4  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

معادله منصفانه

معادله منصفانه یک خیانت

مهدی امینی خواه ، پرستو صالحی ، مارال فرجاد ،  و فرحناز منافی ظاهر

بازیگران فیلم : معادله منصفانه یک خیانت

سی سال پیش در چنین ایامی ، گروه هنری مالک اشتر را در مسجدی کوچک و محقر راه اندازی کردیم ، که ثمره مثبتش را سالها بعد مشاهده کردیم .

از آن جمع جوان و عاشق ، نامهای زیادی در عرصه فرهنگ و هنر ایران ماندگار شدند .

حالا نیز بر آن هستیم تا خاطره سالهای خوب با هم بودن را ،  با حمایت از جوانان امروز ، تکراری دوباره بخشیم.

 شاید فردا روزی ، اینان نیز نامهای ماندگاری در عرصه فرهنگ و هنر ایران باشند .

که چنین خواهد بود .  و به امید آنروز .

***

معادله منصفانه یک خیانت ،  عنوان تازه ترین فیلمنامه ای است که پسرم (امیراطهر سهیلی) نوشته و بزودی کارگردانی آن را در مشهد آغاز خواهد کرد .

برادرم ( سعیدسهیلی ) قبول زحمت کرده و تهیه کنندگی فیلم را عهده دارشده است و خود من نیز بعنوان مجری طرح در کنار عوامل سازنده فیلم خواهم بود .

مهدی امینی خواه ، مارال فرجاد ، پرستو صالحی ، ساعد سهيلي و فرحناز منافی ظاهر بازیگران اصلی فیلم هستند ، که در کنارشان تعدادی از بازیگران جوان مشهدی ایفای نقش خواهند کرد .

خبرهای بیشتر را درباره این پروژه، در وبلاگ فيلم مشاهده فرمایید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:1  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

نامه رهبر به احمدی نژاد

 

نمیدانم چرا این نامه مهم که در تاریخ

 ۲۷/ ۴ /۸۸

توسط رهبر نوشته شده است ،  تا تاریخ

۵/۲/ ۸۸

که از صدا و سیما اعلام گردید ، همچنان بی پاسخ مانده ؟

و ثانیا چرا اعلام آن از رسانه ملی اینقدر دیرهنگام صورت گرفته است ؟

کسی پاسخی دارد ؟ 

احمدی نژاد و مشایی

مشایی یار غار احمدی نژاد

------------------------------------------------------------

مطلبی را از خاطرات سید صادق طباطبایی خواندم که ذکرش در اینجا خالی از لطف نیست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 7:23  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطراتی از سینما3

سینما و نقش آن در خانواده ما 

(قسمت سوم )

ما بعضی از روزها که پول کافی برای دیدن فیلم نداشتیم از امکانات سمعی سینما استفاده می کردیم و فیلم را با گوشهایمان می دیدیم . در آنزمان صاحبان سینما برای جذب مردم به تماشای فیلم , بلندگویی را در خارج از سینما نصب کرده بودند که همزمان با نمایش فیلم , صدای فیلم را در بیرون از سینما پخش می کرد . ما بر پله های باغملی تربت می نشستیم ، صدای فیلم را می شنیدیم و تصویرش را با استفاده از قدرت تخیلمان در ذهن می ساختیم .

بیاد دارم که فیلم قیصر را چند بار به طریق سمعی تماشا کردم ,  تا توفیق حاصل شد و پولی نصیبمان گشت تا تماشای بصری فیلم میسور گردد.

از خاطرات دیگری که در ذهنم از این سینمای پر خاطره بیاد مانده , دیدن فیلم اشک یتیم است که با دیدن فیلم  آنقدر گریستم به طوریکه وقتی از سینما بیرون آمدم , چشمهایم سرخ و ورم کرده بود . درست به خاطر دارم که در پایان نمایش فیلم ، یکی از هم کلاسیهایم را دیدم و او جمله ای درباره فیلم گفت که هنوز این جمله اش در خاطرم هست:

- اینکه فیلم نبود , روضه و مصیبت بود . شیخ ها هم نمی تونن رو منبر اینجوری آدمو بگریونن .

آرزو دارم که برای تجدید خاطره دوران کودکی ام ، یکبار دیگر این فیلم را ببینم , ولی هنوز موفق به پیدا کردن آن نشده ام .

- برای مطالعه خاطره به صورت کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید -


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:53  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطراتی از سینما2

 سینما و نقش آن در خانواده ما

<< قسمت دوم >>

 

  سعید سهیلی- حمید رضا سهیلی 

ماجرای ورود سینما به تربت هم حکایت جالبی داشت و جالب تر آنکه سینما از بدو ورودش به تربت با زندگی ما ارتباط داشته است . می گویند شخصی بنام (مصوری) اولین سینما را در تربت بنا نهاد و چون مردم تربت بسیار مذهبی بودند از این کار وی چندان استقبالی نکردند . مشهور است که پس از مرگ مصوری , کسی برای تشییع جنازه اش حاضر نمی شد , تا اینکه خبر را به پدر من که وجهه اجتماعی خوبی در شهر داشت , دادند , و او همراه چند تن از دوستانش جنازه آن خدابیامرز را تشییع و به خاک سپردند .

پدرم مرحوم عباس سهیلی و دوست قدیمی اش مرحوم حبیب اله بلور (استاد کشتی و بازیگر سینما )

من (نفر وسط) به همراه خواهرم و برادرم ( شهید مسعود سهیلی ) 

---- مطلب کامل را در ادامه مطلب بخوانید ---- 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:15  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

خاطراتی از سینما1

خاطراتی از کودکی من و سینما

<< قسمت اول >>

 

 

انگار همین دیروز بود ( حدود دهه چهل) . ما (یعنی من و برادرهایم علیرضا و سعید ) بچه بودیم و عاشق سینه چاک سینما .

سینمای شهر ما جمعه ها فیلمش را عوض می کرد و سیانس اول هر جمعه,  ما مشتری پروپاقرص یکی از دوسینمای شهر مان بودیم .

یادمه از اول هفته پول تو جیبی مان را جمع می کردیم , تا روز آخر هفته بتوانیم یک فیلم جدید در سینمای شهرمان تماشا کنیم .

بعضی از هفته ها پول تو جیبی مان به اندازه سه تا بلیط سینما نمی شد و در اینجور مواقع , شانس با علیرضا ( برادر بزرگم ) بود که حکم ولایت بر ما داشت . او پول ما دوتا را می گرفت و به صورت انفرادی (و یا اگر پولمان کفاف می داد با یکی از ما – من و یا سعید ) به سینما می رفت و در برگشت می نشست و همه فیلم را برایمان تعریف می کرد .

باور کنید شنیدن تعریفهای او هم مثل دیدن فیلم برایمان  جذاب بود , چون ما در ذهن خود ماجرای فیلم را کارگردانی می کردیم و تصاویر ذهنی خود را به تماشا می نشستیم . یعنی با تعاریف او , فیلم دیگری را اونجور که خودمون می خواستیم , تدوین می کردیم .

--------------  نوشته را بصورت کامل در ادامه مطلب بخوانید ------------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:31  توسط حمیدرضا سهیلی  | 

عکسی و خاطره ای

عکسی و خاطره ای

در جریان برگزاری جشنواره نوجوانان  بسیج که در مردادماه سال ۱۳۶۳ در مهاباد و در اوج جنگ برگزار شد ، گروه نوجوانان مالک اشتر که سرپرستی آن را من بر عهده داشتم ، با نمایش هائد حضور پیدا کرد .در این جشنواره چند میهمان خارجی هم حضور داشتند که مسیحیانی تازه مسلمان شده بودند که در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل بودند . در این عکس سه تن از این میهمانان تازه مسلمان شده که اهل فرانسه بودند دیده می شوند .

نفر دوم که چفیه به گردن دارد یکی از برادران فرانسوی بنام محمد مهدی است . نفر سوم من هستم و نفر چهارم نیزعلی ، یکی از برادران فرانسوی است که تنها میهمان ازدواج کرده از این جمع  بود . همسر او هم مسلمان شده بود و بسیار محجبه بود . نفر بعدی هم کمال کورسل است که بعدها به جبهه رفت و در یکی از عملیاتها شهید شد . مزار این شهید بزرگوار در قم است . کمال کورسل به همراه علی و همسرش و به دعوت من چند روزی را به مشهد آمدند و میهمان خانواده ما شدند .

محمد مهدی  . حمید رضا سهیلی .علی و شهید کمال کورسل

مرداد ۱۳۶۳. مهاباد

***********************

احمد مینایی . رضا صابری . سید محسن مصطفی زاده . حمید رضا سهیلی و شجاع الدین ابراهیمی

در سال ۱۳۶۳ جشنواره تئاتر خراسان به میزبانی شهرستان بجنورد برگزار گردید که من به اتفاق رضا صابری و سید محسن مصطفی زاده داوران این جشنواره بودیم .

من و مصطفی زاده علاوه بر داوری جشنواره ، به همراه  احمد مینایی عضو هیئت بازبینی این جشنواره  هم بودیم . پس از برگزاری جشنواره ، شجاع الدین ابراهیمی (شاعر معروف ) که آنروزها دبیری سرویس ادبی روزنامه خراسان را عهده دار بود ، مصاحبه ای را با هیئت بازبینی و مسابقه جشنواره صورت داد ، که این عکس مربوط به آن مصاحبه است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 8:16  توسط حمیدرضا سهیلی  |